240
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 13:08
تو مسیر بین دانشگاه گلستان و دانشکده الغدیر که با سرویس طی میکنم یه خانوم با یه قیافه ی خیلی وحشتناک رو پله های جلو در خونش که کنار خیابونه همیشه میشینه همیشه ها ! امروز با خودم داشتم فک میکردم شاید چسبیده به اونجا , شاید فوت کرده کسی متوجه نشده :| شاید نمیتونه راه بره!
241
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 13:08
یا نوروز یا هیچوقت ! یه همچین چیزی باید بم بگن تا من یه کاری رو بکنم -_-
242
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 13:08
چقد خوبه شبا تو تخت گرم و نرم خودت بخوابی ^_^ #هیت_خوابگاه
243
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 13:07
دلم یه تغییر حسابی میخواد تغییر تو سبک زندگیم!
237
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 4:34
واقعا برام سواله چرا این پست قدیمی(225) اومده اول صفحه واستاده :|
238
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 4:34
برای کسی که هیچ تلاشی برا بدست آوردنتون نمیکنه انقد دست و پا نزنین جان عزیزتون :/ والا! دیدین عین خیالش نیست و جلو نمیاد به یه ورتون بگیرینش ! کسی که دوستتون داشته باشه مطمئن باشین برای بدست آوردنتون هیچی جلو دارش نمیشه :))
235
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 3:47
این وقت شب تو هوای سرد هیچ اهنگ خارجی به اندازه ی اهنگای شهرام شکوهی نیست! والا #کلاس_هشت_صبح_خر_است
236
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 3:47
حس میکنم خودمو دارم گول میزنم تا کی الکی خوشحالی ؟! هر آدمی یه کششی داره!
234
-
تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 11:16
اومدم خوابگاه مهم ترین چیزارو فراموش کردم بیارم با خودم و خونه جا مونده از جمله شارژر ها , دفتر خاطراتم , مداد خودکارام :|
233
-
تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 5:13
پول که دستت نباشه یه دردسر دستتم بیاد یه دردسر دیگه ! اصلا نمیتونم مدیریت کنم ، اخرشم به طرز مسخره ای خرج میشه :| #هم اتاقیامو ایندفه دوست دارم ، دوتاشون مثل خودمن ، زهرا و یاسمن ^^
232
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 4:49
دیشب از ساعت 12 که خوابیدم تا همین الان که ساعت 10 باشه یککککک ریز داشتم خواب میدیدم و گریه میکردم و عصبانی بودم :| خداروشکر این عروسیه کذایی تموم شد ! کلا سیستم خواب و تفکر منو بهم زده ://////
229
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 22:07
امشب خوش نگذشت -_- بخاطر اینکه تو ذهنم با خودم درگیر بودم فقط امروز و دیشب و هفته ی پیش فکرم رها بود ! خوشحالم که فردا میرم گرگان وگرنه اگه اینجا میموندم قطعا دپرس و عصبی میشدم :))
230
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 22:07
همین چند دقیقه پیش از صدای جیغ و دست و موزیک داشتم کر میشدم در عرض چند لحظه رسیدم به یه سکووووووت با هوای دلگیر :| # همه چی تو لحظه اتفاق میفته !
231
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 22:07
20 سالمه ولی هنوز خیلی کارا هستن که تجربشون نکردم این چند روزه عزممو جزم کرده بودم که یکاری و تجربه کنم ولی باز جرعتشو نداشتم الان که فک میکنم میبینم خوب شد ! دو روز دیگه هم ک بگذره مطمئنم خودمو تحسین میکنم که انجام ندادم !
219
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 8:36
همین دوسال پیش بود که مانتو فرم سرمه ایم و که خیلی دوسش داشتم و اتو میکشیدم و با ذو قو شوق میرفتم مدرسه =)) هیچ وقتم فک نمیکردم با نبودن دبیرریاضیم اقای پهملی بتونم کنار بیام :)) که اومدم چه دبیرا و بچه های خوبی داشتیم روز اول بازگشایی مدارس مبارک ^_^
220
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 8:36
خدایا امشب همه چی بخیر بگذره بعدن تعریف میکنم چی به چیه >_< بعدن نوشت : بخیر گذشت فک کنم ! متاسفانه شخصیه نمیتونم تعریف کنم -_-
221
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 8:36
اتاق من دوتا پنجره یکی رو به حیاط و اون یکیم روبه حیاط پشتی داره هوا خنکه و پنجره هارو باز کردم گرفتم خوابیدم از حیاط صدای یچیزی میاد که هم ازاردهندس هم ترسناکه ، طوری که جرعت نمیکنم اصلا برم لب پنجره و نگا کنم بیرونو ، که. مبادا یچیز عجیبی ببینمو سکته کنم مامان و بابا هم خواب بودن .. بابا که مطمئنن...
222
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 8:36
الان که به این سن رسیدم و یسری اتفاقایی که برا هر دختری تو این سن میفته برا منم داره میفته میفهمم که چقد اعصاب خوردی زیاد داره واکنشایی که در مقابل تصمیمت نشون میدن و اصرارشون برای تجدید نظرت واقعا اعصاب خورد کنه از ایزد منان تقاضا دارم هرچه سریع تر این عروسی به خوبی و خوشی تموم شه !
223
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 8:36
الی خطاب به یه بچه : چرا بی اجازه کفشمو پوشیدی ؟ بچه: بی اجازه خودتی
224
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 8:36
شروع کلاس هامون از 28 شهریـور بود من واقعا در جریــان نبودم دانشجو جماعت از همون روز اول پــا میشن میرن سر کلاسا :/ ما مدرسه بودیم یـه هفته بعد میرفــتـیم حداقل یـا شایـدم دانشگا دیگه پـر شده از بچه سوسولــا !! باورم نمیشه دیگـه حق غیبت برا درس دینامیک ندارم :| مرسی از هم کلاسی های عزیــزم واقعا :/ ...